زنگ انشا با صدای پگاه ماسوری

زنگ انشا با صدای پگاه ماسوری

زنگ انشا داستانی از کتاب شلوارهای‌وصله‌دار نوشته رسول پرویزی با صدای پگاه ماسوری آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من در چه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تند خویی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تیره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه قشنگی... مرا به باغها ببرید تا در کنار جوی‌ها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم و گریه اندازم

1398/2/18

2085k

نظرات خود را با ما در میان بگذارید


نظرات کاربران


نسترن

خیلی گریه کردم باهاش جگر منم کباب شد